دلنوشته

دلنوشتهسال های زیادی گذشت تا بفهمم زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست
و به اندازه خواستن های ما بخیل
و به اندازه نخواستن های ما دست و دلباز
و از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست همانقدر که از روزگار
فهمیده ام بعضی قرص اعصاب مصرف می کنند
بعضی چهار اثر از اسکاول شین میخوانند و انرژی مثبت جذب می کنند
بعضی دعا می کنند و منتظر معجزه می مانند
بعضی هم هیچ غلطی نمی کنند به ریش بقیه میخندند
فهمیده ام گاهی کارکرد یک " آغوش " به مراتب اثر بخش تر از قرص اعصاب و الکل و مخدر و دعا و چهار اثر از اسکاول شین است
فهمیده ام اغلب آن هایی که حرف میزنند معمولا در عمل لنگ میزنند
فهمیده ام کتاب خواندن بهتر از نخواندنش است اما باید برای سطر سطر این آگاهی منتظر رنج های مضاعفی باشی
میدانم اندازه عشق ها و زخم ها و دلتنگی هایی که دچارش می شوی شب بیداری هایت کش خواهد آمد و قرص خواب، بی مروتی زبان نفهم است که کارش را بلد نیست
یاد گرفته ام بلد می شوی خودت را
و همانقدر که بلد می شوی خودت را خسته می شوی از خودت
و همانقدر که خسته میشوی از خودت سماجت می کنی به بودن
و همانقدر که سماجت می کنی به بودن دیگر از نبودن نمی هراسی
یاد گرفته ام خیلی چیزهایی که حتی فکرش را نمی کنی از طریق ژن منتقل میشود مثل دوست داشتنِ خود
و توی لعنتی ممکن است وارث این ژن لعنتی نباشی
آنوقت مجبوری آن را با میخ طویله توی مغز و روحت فرو کنی
یاد گرفته ام تا آخر این عمر لامصب قرار است یاد بگیری و امتحان شوی و باز آن لحظه آخر هیچ بعید نیست که یک گاف بزرگ بدهی
یاد گرفته ام گاهی نه می توانی به تمامی مومن شوی نه به تمامی مشرک پس ترجیح میدهی بیخیال شانس و قسمت و مصلحت، مسئولیت گندهایی را که میزنی و حتی گندهایی را که دیگران به زندگی ات میزنند خودت به عهده بگیری و خواستنی هایت را از خودت بخواهی تا کلاهت با پرودگارت توی هم نرود
یاد گرفته ام با همه این تفاسیر امید آخرین چیزی ست که می میرد
و شاید به همین خاطر است که همچنان ادامه میدهی و ادامه میدهی و ادامه میدهی
و یاد گرفته ام که بعد از اینهمه سال زندگی هیچ چیز یاد نگرفته ام
هیچ‌ چیز